![]() |
![]() |
|
| پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست |
|
شلیک می کنی به هدف می خورم ببین من یک گلوله ام که به دردت نمی خورم این پادگان عجیبه و اینجا منم که باز از چکمه های تو لگد تازه می خورم من حرف می زنم که زمان بگذره ولی این حرف ها نیومده باتوم می خورن بازم سکوت من پر خونابه میشه و این فکرهای یخ زده باتوم می خورن یا مشت می زنی وسط صورت کسی یا زیرچارپایه اعدام می زنی حالا به افتخار خودت دست می زنی چنتا مدال روی لباسات می زنی این قرص ها که درد منو کم نمیکنن هرثانیه برای من از مرگ بدتره نبضم نمیزنه بدنم منجمد شده از ترس رد پای تو خوابم نمیبره من با شقیقه های خودم بی تعارفم پس ماشه رو بکش به کسی بر نمی خوره خالی کن هم خشاب تفنگت رو زودتر هم کله منو که از این فکرها پره
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 20:43 توسط پگاه |
|
|
پرید وسط حرفهام
نفس نفس شقیقه هاش اونهمه فکرای هوازی رو سرکوب می کردن انگار که خیلی حالیم باشه نگاش می کردم دهنش بوی پانته آ نمیداد زیادی جدی گرفته نگاش کن موهاش چقدر صافه چشماش منو به یاد مردای ترکمن میندازه تنش... احتمالا دیگه لازم نباشه ناخنهامو روی دیوارای سیمانی بکشم شاید یه شب زیر پتو بهش فکر کرده باشم و... ... آخه امشب چطوری شعر بگم؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 1:22 توسط پگاه |
|
|
آن چنان موضوع مهمی نیست
وقتی هنوز گوشه دیوار قضای حاجت میکنی و از همیشه بیشتر فکر میکنی مایوس تر از مالاریا ... نگاه کن چگونه می آید که تعظیم می کنی که تحسین می کنی هیچ خدشه ای در وانمود کردنت نمی یابم من با حرفهایی که نمی فهمم موافق ترم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 1:7 توسط پگاه |
|
|
مرغوب ترین پاسخت را میخواهم
ارضا کننده حواس هر چندگانه ام و به قدر کفایت اغوا کننده زودتر، روزی تمام این لحظه ها مکروه می شوند و آنوقت هی باید فرکانس های جدید را سرچ کنیم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 3:20 توسط پگاه |
|
|
نفس میکشی هوای مرا
آغشته به بوی کنت خنک تر از بادهای بی وقت همه را فرو می دهی ترس را بخیه ها را چشمیِ در را و دوباره پس می دهی همه را توی صورتم من هنوز هم نمیفهمم مادرم باید یا نباید؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 11:48 توسط پگاه |
|
|
رفیق شیشه کشیدن ، رفیق بد مستی
رفیق دربه دری های خونه دربستی رفیق پای پیاده ، رفیق شاسی بلند دوباره نشئه بشو قاه قاه قاه بخند رفیق جعل مدارک وَ آب خنک خوردن رفیق لایی کشیدن ، رفیق گه خوردن رفیق حاشیه های فراری از معنی رفیق روز خلاصی رفیق بی وزنی رفیق انقده امروز یادت افتادم که وزن و قافیه رو ظاهراً به ...دادم! رفیق منطق مسموم فلسفه بافی رفیق حرف اضافی ، رفیق علافی من عاشق بدیاتم اگه رفیق بدی همه یه جوری تو فیلمن ولی تو مستندی ببین که حاضرم از این ترانه دل بِبُرم به خاطرت همۀ عمرمو کتک بخورم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 2:52 توسط پگاه |
|
|
تو که بهتر میدونی تو مغز من چی میگذره
وقتی روبروت نشستم با یه ژست مسخره چرا هول شدی چرا پلک چپت تیک میزنه؟!! این که روبروت نشسته یکیه مثل همه نگو "چشمات آرومه ، مثل شب بیابونه" بخدا شلوغ پلوغه مثه سبزه میدونه این قیافه قشنگ و این چشای بادومی با یه شال گردن شیک و با یه پالتو بارونی با یه لبخند ژکوند تقریباً فرانسوی عکسای آتلیه با یه فیگور منزوی با دوتا جمله که یادم نمی مونه از کیه؟! آخ گوشیم زنگ می زنه...excuseme...wow...شخصیه! خب کجا بودیم؟..آهان یادم میاد همین الان! وسط لنگای نسرین ثامنی توی رمان؟!! روبروت یه خرده بورژوا نشسته ظاهراً و حسابی منتظر و مطنئنه کاملاً که تو اوج صحبتت راجع به مرگ و زندگی یهو جو بگیردت زل بزنی بهم بگی : - "همه تصور من از یه آدم خودتی" - خیلی ممنونم عزیز دلم اما....خودتی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 22:15 توسط پگاه |
|
|
سیاهی هایم کو؟!!!
چه کسی قالب وبلاگم را عوض کرد؟!! من الان باید اینو یه تهدید محسوب کنم؟ سیاهش نمیکنم بذار دلت به این سفیدی خوش باشه می خوام فکر کنی خیلی خوبی خیلی خوب...فهمیدی؟!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 17:50 توسط پگاه |
|
|
میشینی رو کاپوت ماشین ، کله شبیه آشغالدونیتو میاری تو ماشین ، شماره پلاک رو برمیداری، بهم میگی نکنه فکر کردی اینجا اروپاست؟!!
نه من هیچوقت همچین فکری نکردم... به لطف قیافه کریه و بوی گندت دقیقا میدونم اینجا چه خراب شده ایه..چه لجنزاریه... یهو از ماشین میپرم پایین . غیرت من بر خلاف تو لای پاهام نیست ، توی لگدهامه،لگدی که تورو از روی ماشین پرت میکنه وسط خیابون. عقده تمام وقتایی که دختر بودنم واسم درد بوداین دستای ظریف دخترونه رو به ۲ تا مشت محکم تبدیل میکنه که روی سینه ت فرود میان. ساعت هشت و نیم شبه یکشنبه دوم آبانه ... آخرای خیابون تختی..مردم جمع شدن... بعضیا وایسادن و یه جورایی حال میکنن که دارم میزنمت ... نه به اون دلیلی که خود من از زدنت دارم حال میکنم ... شاید مثل حال کردنشون از صحنه ای باشه که "دمی مور" تو فیلم "سرباز جین" گروهبان رو میزنه. به جز دکمه پیرهن یقه آخوندیت هیچ چیزو نمیبینم...حتی کسی که ترم اول دانشگاه ازم خواستگاری کرد و حالا داشت تورو از زیر مشت های من بیرون می کشید... به خاطر این صحنه های جذاب تصادف هم میشه اما هیچ کس بهش اهمیت نمیده...آخه چی از این جالب تر که یه دختر ۴۸ کیلویی داره حقی رو که انگار هیچوقت مال اون نبوده کف دستای چرک و کثیف تو میذاره... و تماشا چیا بی خبرن از تهوعی که بازیگر نقش اول زنشون از همه چیز این لوکیشن داره...لوکیشنی به وسعت ایران.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 0:4 توسط پگاه |
|
|
تکیلا لطفا!
کنار فاحشه ای لاغر که نیم تنه اش را دیشب از تن جنازه ای بیرون کشیده روی گوشواره هایش خون ماسیده و از فشار لبهایش هرشب لذتی به صورتش پاشیده می شود بوی قاعدگی پر کرده اتاق این شورلت را ... دست و پا شکسته صلیبی می کشد سرنشین نه مثل یک مادام مثل کرم گیلاس |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 23:56 توسط پگاه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اگه توی عنوان مطلب اسم نویسنده وجود نداشت مطلب کار خودمه
لطفاً لطفاً لطفاً پیام هاتون رو خصوصی نگذارید |
| پیوندها |
|
heyatblog |
|
RSS
|