از کودکی که من نیستم،از خواهری که من نیستم،از همسری که من نیستم،از مادری که من نیستم؛اگر چشمانم پنجره ای نبود؛اگر دنیایم حافظه ای نداشت؛اگر سه کام حبس نمی گرفتم هرچه را که باید استفراغ می کردم،حتی شناسنامه ام را و تمامی اسناد افتخار را که سزاوار مزین شدن به تفاله زندگی از دست رفته ام هستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 12:53  توسط پگاه | 
به همان نقطه مذکور برگشتم
مثل ترکاندن جوش
مثل  رد استکان چای روی میز
مثل هرچیز تکرار شدنی
که اتفاقا شرم آور است

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 12:52  توسط پگاه | 
هی فکر می کنم  که شاید بتوانم بحث را عوض کنم
با همین چند جمله پایانی
شاید بشود توی ذهنت ماندگار شد
سیاست های زنانه دست و پا شکسته
و  رژلب ناشیانه ام
کافی نیست
ذهنم پراست از حرف هایی که قبیله ام را به باد می دهد
بی انکه دلم بخواهد چیزی نمی گویم
چون تو بدون این موها
عاشقم نخواهی شد
بدون این دندان ها
بی انکه بخواهم
دختر رنگ پریده ای هستم
که خودم را خیس می کنم
وقتی خواب می بینم که 
موهایم را تراشیده اتد
دندان هایم را شکسته اند
قبیله ای که رویای تو را
پیش چشمانم
سر بریدند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت 3:44  توسط پگاه | 
این روز ها عجیب با خودم حرف می زنم

گلاویز می شوم

کنار می آیم

متقاعد می شوم

به چیز هایی فکر می کنم

به حرف هایی

که تن تمام رفتگانم را

توی گور هایشان

مثل بید می لرزاند

به کسانی فکر می کنم

که اتفاقِ دیدنشان

دیگر اتفاق نخواهد افتاد

به کتاب هایی فکر می کنم

که وسوسه ای باعث خواندنشان

و وسوسه ای شیرین تر

باعث نخواندنشان می شد

به روزهایی

که برای فکر کردن به آن ها

شب های درازی را لازم دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 1:38  توسط پگاه | 
شکارِ لحظه لحظه لحظه های سربلند

از این آزمایش

از این مکافات

بیشتر از سی سالگی

مرا

از تنهایی

از نشئه های اول صبح

می ترساند

نفهمیدنم  معمای بزرگیست

که

همه چیز را دشوار می کند

مثل بی خوابی

مثل سقف های بتنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 1:53  توسط پگاه | 
روزی به خودم  و به تو نشان خواهم داد

تمام اثاثیه هایمان را

پوشیده با پارچه های سفید

و سکون و گرد و غبار

که اتفاقاً از مُد هم افتاده اند

نشان خواهم داد

به تو و به خودم

این دامن و این کفش های قرمز

دیگر هیچ رقصی را به یاد نخواهند آورد

نشان خواهم داد

عینکت

 سالهاست لای کدام صفحه کتاب باقی مانده

و

به بچه هایمان

نشان خواهم داد

هرگز متولد نشده اند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 23:31  توسط پگاه | 
خراشیدن کار خوبی ایست

وقتی بازوهای تو

در میان باشد

کله ام منگ این آهنگ است

که مرا در خود می کشد

و مولکول های مرطوب نفس هایت

توی این تاریکی

هرچه دلمان بخواهد می بینیم

من همان ها که دوست دارم

همان ها که گفتم

تو چیزی نگو

تصویرم را بهم نریز

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1391ساعت 12:40  توسط پگاه | 
مزایایی دارد

نسبتاً با تو بودن

زور می زنم

ترانه شوی

یا دست کم 

پاکتی خالی از سیگار

در جیب شاعری ناشناخته

که تصاویر مختلطی

در ذهن دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391ساعت 2:29  توسط پگاه | 
مرگ

دوربین قدیمی از کار افتاده ام بود

و من

بی نیاز از استعاره

زندگی می کنم

همیشه

شیشه را پایین می کشم

و تمام فکرهای بزرگم را

روی آسفالت داغ جاده

بالا می آورم

زیر ناخن هایم

سلول های مرده ای هستند

که ثابت می کنند

من

شبی

تو را



+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 18:5  توسط پگاه | 
هشت هزار تومان

نیت کرده ام

لوله لوله

از لابلای این نرده ها

از شر یائسگی و پوکی استخوان

تا غده های بدخیم خنده هایم

توی این صف طولانی

که انتظارم را

بوی لثه های چرک کرده

همراهی می کنند

سیگار میکشم

با جدیتی که لازمه تخمین مشکلات جهان است

***

مادرم

نامه های نوجوانی ام را می خواند

که مبادا باکره نباشم

و من

زن غمگینی هستم

که شماره تلفنم را

با بی دقتی

زیر آگهی نظافت منزل

و پرستاری از سالمندان

می نویسم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 15:45  توسط پگاه |